مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
337
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
گرامى داشته ، مهمانم كردى . من از تو شادمان شدم . تو سوگند ياد كردى كه از من اجرت نگيرى . مرا محبت بر تو زيادت شد . تو اكنون مرا از قضيت خود با ملك آگاه كن كه با او چه كار كردهاى كه بر تو خشم آورده و مرا فرموده كه ترا به اين عقوبت بكشم ؟ ابو صبر گفت : به خدا سوگند من بدى نكردهام و بر خود گناهى نميدانم كه مستوجب اين عقوبت باشم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و سى و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، قبطان بابو صبر گفت : تو در نزد ملك ، مقامى بزرگ داشتى . شايد كسى بمقام تو رشك برده و درباره تو سخنى گفته و ملك را بخشم آورده است ؟ و لكن بيم مدار . چنانچه تو نشناخته به من اكرام كردى ، من نيز ترا خلاص كنم . و لكن در اين جزيره مقيم باش تا از اين شهر ، كشتى بسوى بلاد تو برود . من ترا بر آن كشتى نشانده ، روانه كنم . ابو صبر دست قبطان ببوسيد و شكر احسان او بجا آورد . پس از آن قبطان ، سنگى بزرگ به مقدار چند من در خيك گذاشت و گفت : توكلت على اللّه . پس از آن دامى بابو صبر داده ، گفت : از اين دريا ماهى صيد كن كه ماهى مطبخ بعهدهء منست و من امروز بسبب اين مصيبت كه به تو رسيده ، ماهيان صيد نتوانم كرد . شايد طباخ بطلب ماهى بيايد . اگر تو چيزى صيد كنى ، بطباخ بده تا من بروم و در پاى قصر ، اين تمام كنم و چنان بنمايم كه ترا در دريا انداختم . ابو صبر گفت : تو برو كه من ماهيان صيد كرده ، بغلام طباخ دهم . پس قبطان ، خيك در زورق گذاشته ، همىرفت تا بپاى قصر رسيد . ملك را ديد در منظر نشسته است . پرسيد : اى ملك ، بيندازمش يا نه ؟ ملك با دست اشاره كرد كه : او را بينداز . آنگاه چيزى در دريا بيفتاد و او خاتم ملك بوده است كه در وى طلسمى نقش بود كه هروقت ملك به كسى خشم مىآورد و